تبليغاتX
ساحل زندگی
یک روز من از فاصله ها می گذرم هر چند که از تو و دلت بی خبرم
 

سلام

امروز سالگرد بابامه

برای شادی روح همه اموات خصوصا بابام صلوات.

امیدوارم برسه به روحشون

+ نوشته شده در  چهارشنبه چهاردهم مرداد 1388ساعت 12:17  توسط نگین   | 

+ نوشته شده در  پنجشنبه هفدهم بهمن 1387ساعت 8:47  توسط نگین   | 

+ نوشته شده در  یکشنبه دوازدهم آبان 1387ساعت 13:53  توسط نگین   | 

cartpostaleto.blogfa

+ نوشته شده در  سه شنبه هفتم آبان 1387ساعت 7:9  توسط نگین   | 

پرواز

    پرواز را به خاطر بسپار   

 

+ نوشته شده در  دوشنبه ششم آبان 1387ساعت 12:24  توسط نگین   | 

+ نوشته شده در  شنبه بیستم مهر 1387ساعت 13:57  توسط نگین   | 

وقتی زشتی و زیبایی بهانه ای میشه برای از بین بردن همه خاطرات
وقتی که صورت بهانه ای میشه برای ندیدن سیرت
اونجا که پاکی و صداقت و صفا و وفا و یکدلی
اونجا که عشق و محبت و دوست داشتن 
همه و همه طعمه زیبایی میشه
عشق به زندگی دیگه معنای خودشو از دست می ده
دوست داشتن حرمت خودشو ازدست می ده
و فقط بازنده زندگی می مونه و یه دل شکسته  
 
 
+ نوشته شده در  سه شنبه شانزدهم مهر 1387ساعت 9:5  توسط نگین   | 

کاش می دانستم پشت شیشه های

دلم کدامین گنج را جستجو می کردی

که اینگونه به شکستنش اصرار داشتی

+ نوشته شده در  یکشنبه هفتم مهر 1387ساعت 10:25  توسط نگین   | 

 

تو از افقهای اشنایی امدی.

انجا که بنفشه های امیدوار صبح را با مهربانی باد اغاز می کنند.

و فقط سرود گنجیشکهاست که شنیده می شود.

انجا که دروغ نیست بدی نیست

نمی دانم چیستی!

نمی توانم از تو بگویم .فقط می دانم که خوبی می دانم که خوشبختم.

معنای خوبی و سعادت را از کدامین واژه باید پیدا کنم؟

قلب کوچکم معنای زیادی نمی شناسد

 ولی این کلمه را انگار سالهاست که در پستوخانه کهنه اش حفظ کرده.

با  ان اشنا بودی بی انکه تجربه اش کرده باشد

در این تنگنای مبهوت مگر میتوان صدای خوشبختی را شنید؟

در این شهر شلوغ هزار رنگ مگر میتوان رنگش را دید؟

در این هجوم باران سیاه رنگی مگر میتوان چتر خوشبختی را باز کرد؟

و در این زندان که همه زندانیانش محکوم به زندگی هستن

مگر میتوان به ملاقات خوشبختی امید داشت؟

انجا که درد غربت فغان قلبهایمان را از اندوه می فشرد

مگر ذهن کوچکمان قادر به درک خوشبختی هاست؟

و وقتی که قلم ها می خواهند زندگی را بنویسند

 انقدر غصه و رنج و بدبختی هست

که حتی نیم خطی هم جا برای بیان خوشبختی نمی ماند

چرا؟

اخر چرا؟

مگر این نسیم معطر خوشبختی به سراغ کسی نمی  اید؟

این چه مسافریست که هیچ کس میزبان اونیست؟

یا شاید  سفرش کوتاه است

و قبل از اینکه افقهای طلایی خانه های قلبهایمان را روشن کند

رخت سفر می بندد.

چرا هیچ کس از سوغاتیهایش نمی گو ید؟

و در این تنگنای ساکت و مبهوت

تو از فراز افقهای روشنایی امدی

بعد از یک شب سخت

می خواهم گرمای افتاب وجودت را

با ذره ذره وجودم حس کنم و باران مهربانی هایت

غبار خستگی هایم را بشوید

تو و بنفشه های امیدوارت

زندگی را به من هدیه کردید

کاش می آمدی در پناه خوبی ها جاده های پر پیچ و خم را طی کنیم

و بار سفرمان حرفهای تنهاییها باشد

و سوغاتمان

واژه نامه ای باشد

که خوشبختی را برای همه معنا کند

+ نوشته شده در  شنبه ششم مهر 1387ساعت 12:44  توسط نگین   | 

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه چهارم مهر 1387ساعت 9:56  توسط نگین   | 

 

تا حالا میون یه دو راهی گیر افتادی

وای خدا ! چقدر تصمیم گیری برا زندگی سخته !

و از اون سخت تر اینکه هیچ کس نتونه تو یه تصمیم درست کمکت کنه

یا اصلا شرایطت رو ندونه که بتونه کمک کنه

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هشتم شهریور 1387ساعت 11:23  توسط نگین   | 

 

شقایق

 شبی در دفتر زیبای قلبم               گلی از جنس نیلوفر کشیدم

کمی آن سوتر از چشمان نرگس    شقایق با دو چشم تر کشیدم

  میان باغ چشمانم در آن شب         پرستو با نگاهم راز می گفت

   در آغوش گلی خوشبو قناری       غزل از حافظ شیراز می گفت

کنار دستهای خالی بید                نگاهم بر گل روی تو افتاد

  دلم با دیدن گلهای نرگس              به یاد چشم و ابروی تو افتاد

تو آن شب ماه من بودی شقایق       که تابیدی به روی بستر من

   من آن پروانه ی بی آشیانم            که آخر نیست جز خاکستر من

چراغ آسمان آن شب تو بودی        تو ای زیباترین رنگین کمانم

درخشیدی به شام تار قبلم             که در ضلمت سرای غم نمانم

نمی دانم کجا بودی در آن شب       که من اینگونه بر یاد تو بودم

تو شیرین تر ز شیرین زمانه         و من یک ذره فرهاد تو بودم 

+ نوشته شده در  پنجشنبه سی و یکم مرداد 1387ساعت 10:58  توسط نگین   | 

بهار بهار چه اسم آشنایی

صدات میاد اما خودت کجایی

وا بکنیم پنجره ها رو یا نه

تازه کنیم خاطره ها رو یا نه ؟

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه سی ام مرداد 1387ساعت 14:25  توسط نگین   | 

بعضی ها خدا را شکر می کنند که در کنار خار گل سرخی هست اما بعضی ها از خدا گلایه می کنند که چرا کنار گل سرخ خاری هست...
+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و نهم مرداد 1387ساعت 13:42  توسط نگین   | 

+ نوشته شده در  چهارشنبه شانزدهم مرداد 1387ساعت 8:22  توسط نگین   | 

وقتی من می مانم و تنهایی حتی آسمان هم بهانه ای می شود

 برای گریستن و فرصتی که تمام

وجود را در عرصه ی «دل» پنهان کنی... آنجا که نوای آرام بخش

 خلوتم، رها می شود از هر چه وابستگی ... از هر چه خستگی است... 

خدایا خسته ام از دنیا

خودم خسته ام ، خدایا من طاقت دوری را ندارم ،

 فاصله ام با افسانه هایم روز به روز بیشتر

میشود با چشمان اشک آلود بار دیگر مجبور

 به خداحافظی هستم

 خداحافظی که باردگر من را در

 تنهایی خود خفه می کند ، خدایا من برای

 هر انسان بهترین آرزوها را دارم

 چرا افسانه افسانه هایم را به از من میگیرد .

سکوت تنهایی سنگین است

سکوت تاریکی

سکوت همهمه های تهی سرگردان

سکوت فاصله هایی که فکر می کردم

 حضور گرم او آن را تمام خواهد کرد

نگاه مضطرب به آن کبوتر سبک بال و جذام ترس  

حصار را بشکن

ستاره ای آنجاست

 ستاره ای تاریک

من از ستاره ی تاریک مرده می آیم

 بگو چه گونه گذشتی

 

وقتی هیچ نگاهی زخم دلم رو نمی دید


تنها نگاه تو بود که غربتم رو فهمید


وقتی تو گیرو داره حادثه کم آوردم


وقتی که با هر نفس روی دست شرم می مردم


قلب تو منجی زخم دلم شد


پنج شنبه  شب گریه هام تو دست تو بی سحر شد


از نفس افتادم و با تو نفس گرفتم


با تو غرورم رو از جاده ها پس گرفتم


وقتی آسمون هم غرورم رو نمی دید


وقتی هر پنجره به هق هق می خندید


وقتی که از سایه ها زخم های کهنه خوردم


تو بازی سر نوشت باختنم رو می بردم


با قلب شب کشیدت داغ


حتی به خاطر من از خودتم بریدی


یادم نمی رم خودت مرهم زخمم شدی


یادم نرفته چقدر به پای من کم شدی

نیست

نیست ولی تو که دردمو رو می دونی

هر جا که باشی بدون تو خاطرم می مونی

هر جا که باشی بدون تو خاطرم می مونی

هر جا که باشی

+ نوشته شده در  یکشنبه ششم مرداد 1387ساعت 9:16  توسط نگین   | 

می‌دانم


حالا سالهاست که ديگر هيچ نامه‌ای به مقصد نمی‌رسد

حالا بعد از آن همه سال، آن همه دوری
آن همه صبوری

من ديدم از همان سرِ‌ صبحِ آسوده

هی بوی بال کبوتر و
نایِ تازه‌ی نعنای نورسيده می‌آيد

پس بگو قرار بود که تو بيايی و ... من نمی‌دانستم!
دردت به جانِ بی‌قرارِ پُر گريه‌ام
پس اين همه سال و ماهِ ساکتِ من کجا بودی؟


حالا که آمدی
حرفِ ما بسيار،
وقتِ ما اندک،
آسمان هم که بارانی‌ست ...!

به خدا وقت صحبت از رفتنِ دوباره و
دوری از ديدگانِ دريا نيست!
سربه‌سرم می‌گذاری ... ها؟
می‌دانم که می‌مانی
پس لااقل باران را بهانه کُن
دارد باران می‌آيد.

مگر می‌شود نيامده باز
به جانبِ آن همه بی‌نشانیِ دريا برگردی؟

پس تکليف طاقت اين همه علاقه چه می‌شود؟!

تو که تا ساعت اين صحبتِ ناتمام
تمامم نمی‌کنی، ها!؟

باشد، گريه نمی‌کنم
گاهی اوقات هر کسی حتی
از احتمالِ شوقی شبيهِ همين حالای من هم به گريه می‌افتد.

چه عيبی دارد!
اصلا چه فرقی دارد
هنوز باد می‌آيد،‌ باران می‌آيد
هنوز هم می‌دانم هيچ نامه‌ای به مقصد نمی‌رسد
حالا کم نيستند، اهلِ هوای علاقه و احتمال
که فرقِ ميان فاصله را تا گفتگوی گريه می‌فهمند
فقط وقتشان اندک و حرفشان بسيار و
آسمان هم که بارانی‌ست ...!

+ نوشته شده در  پنجشنبه سوم مرداد 1387ساعت 8:16  توسط نگین   | 

شهامت

 

در دایره قسمت ما نقطه تسلیمیم

+ نوشته شده در  دوشنبه بیستم خرداد 1387ساعت 10:4  توسط نگین   | 

زنده بودن را در پناه زندگی دوست دارم
 
زیرا مهم نیست چقدر زنده بمانم
 
بلکه
 
مهم این است که چگونه زندگی کنم
+ نوشته شده در  یکشنبه دوازدهم خرداد 1387ساعت 8:46  توسط نگین   | 

خواستم زندگی کنم :     راهــم را بستند !

 

ستایش  كردم       : گفتند خرافات است !

 

عاشق شدم          :   گفتند دروغ است !

 

گریستم               :   گفتند بهانه است !

 

خندیدم               :  گفتند دیوانه است !

 

دنيا را نگه دارید ، می خواهم پياده شوم !!!

 

دکتر علی شريعتی

 

+ نوشته شده در  یکشنبه دوازدهم خرداد 1387ساعت 8:42  توسط نگین   |