|
یک روز من از فاصله ها می گذرم هر چند که از تو و دلت بی خبرم
|
سلام
امروز سالگرد بابامه
برای شادی روح همه اموات خصوصا بابام صلوات.
امیدوارم برسه به روحشون






کاش می دانستم پشت شیشه های
دلم کدامین گنج را جستجو می کردی
که اینگونه به شکستنش اصرار داشتی

تو از افقهای اشنایی امدی.
انجا که بنفشه های امیدوار صبح را با مهربانی باد اغاز می کنند.
و فقط سرود گنجیشکهاست که شنیده می شود.
انجا که دروغ نیست بدی نیست
نمی دانم چیستی!
نمی توانم از تو بگویم .فقط می دانم که خوبی می دانم که خوشبختم.
معنای خوبی و سعادت را از کدامین واژه باید پیدا کنم؟
قلب کوچکم معنای زیادی نمی شناسد
ولی این کلمه را انگار سالهاست که در پستوخانه کهنه اش حفظ کرده.
با ان اشنا بودی بی انکه تجربه اش کرده باشد
در این تنگنای مبهوت مگر میتوان صدای خوشبختی را شنید؟
در این شهر شلوغ هزار رنگ مگر میتوان رنگش را دید؟
در این هجوم باران سیاه رنگی مگر میتوان چتر خوشبختی را باز کرد؟
و در این زندان که همه زندانیانش محکوم به زندگی هستن
مگر میتوان به ملاقات خوشبختی امید داشت؟
انجا که درد غربت فغان قلبهایمان را از اندوه می فشرد
مگر ذهن کوچکمان قادر به درک خوشبختی هاست؟
و وقتی که قلم ها می خواهند زندگی را بنویسند
انقدر غصه و رنج و بدبختی هست
که حتی نیم خطی هم جا برای بیان خوشبختی نمی ماند
چرا؟
اخر چرا؟
مگر این نسیم معطر خوشبختی به سراغ کسی نمی اید؟
این چه مسافریست که هیچ کس میزبان اونیست؟
یا شاید سفرش کوتاه است
و قبل از اینکه افقهای طلایی خانه های قلبهایمان را روشن کند
رخت سفر می بندد.
چرا هیچ کس از سوغاتیهایش نمی گو ید؟
و در این تنگنای ساکت و مبهوت
تو از فراز افقهای روشنایی امدی
بعد از یک شب سخت
می خواهم گرمای افتاب وجودت را
با ذره ذره وجودم حس کنم و باران مهربانی هایت
غبار خستگی هایم را بشوید
تو و بنفشه های امیدوارت
زندگی را به من هدیه کردید
کاش می آمدی در پناه خوبی ها جاده های پر پیچ و خم را طی کنیم
و بار سفرمان حرفهای تنهاییها باشد
و سوغاتمان
واژه نامه ای باشد
که خوشبختی را برای همه معنا کند



تا حالا میون یه دو راهی گیر افتادی
وای خدا ! چقدر تصمیم گیری برا زندگی سخته !
و از اون سخت تر اینکه هیچ کس نتونه تو یه تصمیم درست کمکت کنه
یا اصلا شرایطت رو ندونه که بتونه کمک کنه

شقایق
شبی در دفتر زیبای قلبم گلی از جنس نیلوفر کشیدم
کمی آن سوتر از چشمان نرگس شقایق با دو چشم تر کشیدم
میان باغ چشمانم در آن شب پرستو با نگاهم راز می گفت
در آغوش گلی خوشبو قناری غزل از حافظ شیراز می گفت
کنار دستهای خالی بید نگاهم بر گل روی تو افتاد
دلم با دیدن گلهای نرگس به یاد چشم و ابروی تو افتاد
تو آن شب ماه من بودی شقایق که تابیدی به روی بستر من
من آن پروانه ی بی آشیانم که آخر نیست جز خاکستر من
چراغ آسمان آن شب تو بودی تو ای زیباترین رنگین کمانم
درخشیدی به شام تار قبلم که در ضلمت سرای غم نمانم
نمی دانم کجا بودی در آن شب که من اینگونه بر یاد تو بودم
تو شیرین تر ز شیرین زمانه و من یک ذره فرهاد تو بودم
%20copy.gif)
بهار بهار چه اسم آشنایی
صدات میاد اما خودت کجایی
وا بکنیم پنجره ها رو یا نه
تازه کنیم خاطره ها رو یا نه ؟



وقتی من می مانم و تنهایی حتی آسمان هم بهانه ای می شود
برای گریستن و فرصتی که تمام
وجود را در عرصه ی «دل» پنهان کنی... آنجا که نوای آرام بخش
خلوتم، رها می شود از هر چه وابستگی ... از هر چه خستگی است...
خدایا خسته ام از دنیا
خودم خسته ام ، خدایا من طاقت دوری را ندارم ،
فاصله ام با افسانه هایم روز به روز بیشتر
میشود با چشمان اشک آلود بار دیگر مجبور
به خداحافظی هستم
خداحافظی که باردگر من را در
تنهایی خود خفه می کند ، خدایا من برای
هر انسان بهترین آرزوها را دارم
چرا افسانه افسانه هایم را به از من میگیرد .
سکوت تنهایی سنگین است
سکوت تاریکی
سکوت همهمه های تهی سرگردان
سکوت فاصله هایی که فکر می کردم
حضور گرم او آن را تمام خواهد کرد
نگاه مضطرب به آن کبوتر سبک بال و جذام ترس
حصار را بشکن
ستاره ای آنجاست
ستاره ای تاریک
من از ستاره ی تاریک مرده می آیم
بگو چه گونه گذشتی
وقتی هیچ نگاهی زخم دلم رو نمی دید
تنها نگاه تو بود که غربتم رو فهمید
وقتی تو گیرو داره حادثه کم آوردم
وقتی که با هر نفس روی دست شرم می مردم
قلب تو منجی زخم دلم شد
پنج شنبه شب گریه هام تو دست تو بی سحر شد
از نفس افتادم و با تو نفس گرفتم
با تو غرورم رو از جاده ها پس گرفتم
وقتی آسمون هم غرورم رو نمی دید
وقتی هر پنجره به هق هق می خندید
وقتی که از سایه ها زخم های کهنه خوردم
تو بازی سر نوشت باختنم رو می بردم
با قلب شب کشیدت داغ
حتی به خاطر من از خودتم بریدی
یادم نمی رم خودت مرهم زخمم شدی
یادم نرفته چقدر به پای من کم شدی
نیست
نیست ولی تو که دردمو رو می دونی
هر جا که باشی بدون تو خاطرم می مونی
هر جا که باشی بدون تو خاطرم می مونی
هر جا که باشی
میدانم
حالا سالهاست که ديگر هيچ نامهای به مقصد نمیرسد
حالا بعد از آن همه سال، آن همه دوری
آن همه صبوری
من ديدم از همان سرِ صبحِ آسوده



خواستم زندگی کنم : راهــم را بستند !
ستایش كردم : گفتند خرافات است !
عاشق شدم : گفتند دروغ است !
گریستم : گفتند بهانه است !
خندیدم : گفتند دیوانه است !
دنيا را نگه دارید ، می خواهم پياده شوم !!!
دکتر علی شريعتی